سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 11 بهمن 1388
یک رباعی جدید
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 18:28
موضوع: رباعی

 

مشق شبمان را خودِ ما بنویسیم 

بی حیله و خوش خطّ همه را بنویسیم 

با هرچه مداد روسیاهی داریم 

یک مرتبه از روی خدا بنویسیم  

 

جمعه 6 آذر 1388
مجموعه رباعی های من «وقتی تو نبودی»
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 22:46
موضوع: رباعی

 

با سلام به دوستان خوب خودم.

با یه عذر خواهی تکراری خدمت رسیدم؛ چند ماهی هم گرفتار ساخت یه فیلم سینمایی بودم به نام «خانه کاهگلی» هم درگیر صدها پرونده های قضایی و همکاری با وبلاگ جمعی از قضات عالی رتبه دادسرای عمومی و انقلاب تهران به نام «قاضی دادگستر» www.judge.blogsky.com که چندیست به جمعشون پیوستم تا سؤالات حقوقی پرونده های عزیزانی که پولی برای گرفتن وکیل ندارن رو جواب بدیم. به هر حال از تأخیر پاسخ به کامنتهای با محبّت دوستانم که اغلب شخصی بودند پوزش می خوام. دیر اومدم ولی اینبار با دست پّر به روز شدم. مجموعه ای برگرفته از برگزیده رباعی هام رو به نام « وقتی تو نبودی » در دست چاپ دارم. رباعی های زیر برگرفته از این مجموعه هستند.  

 

(1)

کس هیچ ندیده­ست به جز بد از ما

کردیم به خود آنچه برآمد از ما

ای کاش که جمعه لااقل بد نکنیم

جمعه یکی انتظار دارد از ما.  

 

(2)

عمری‌ست چکار با منِ خُل دارد؟

این چشم که در تعارفش زُل دارد

تا آخرِ عمرم مستم کرده مگر

چشمان تو چند درصد الکل دارد؟!  

 

(3)

رفتم، آری ولی نگو نامَردم

رفتم، کمی از دلم دلیل آوردم

من چیزی گم نکرده ام دور شما

عاشق شده‌ام که دورتان می‌گردم.  

 

(4)

از بس که دلم پاک و کمی هم ساده‌ست

چندی‌ست که عشق کار دستم داده‌ست

به قرص و دعا چه احتیاجی دارم

وقتی دردت به جان من افتاده‌ست.  

 

(5)

نه خاطری از کس نه خیالی دارم

نه همنفسی در این حوالی دارم

تنها منم و چهار دیواری دل

ای دوست! بیا که خانه خالی دارم.  

 

(6)

من هر چه بلا بود سَرش آوردم

تا این که به دینِ دیگرش آوردم

امّا چندی‌ست کاسه گردِ تو شده‌ست

آن چشم که از کاسه دَرش آوردم.  

 

(7)

دل بُردی و داغِ دیگر آوردی ، عشق!

هربار غمِ تازه‌تر آوردی ، عشق!

دستی نکشیدی به سرم مادروار

یک عمر فقط پدر درآوردی ، عشق!  

 

(8)

پیرم، امّا هر کس ذاتی دارد

می‌دانم ذاتم تبعاتی دارد

چندی‌ست که عاشق شده‌ام زور که نیست

اصلاً به شما چه ارتباطی دارد؟!  

 

(9)

من آمده‌ام که مشکلم را ببرم

از خون و هراس حاصلم را ببرم

نه این لجنی که روی دستت مانده‌ست

من آمده‌ام تا که دلم را ببرم.  

 

(10)

مانند همیشه سر به زیرم چه کنم؟

آری گله دارم دلگیرم چه کنم؟

مثل تو اگر مرگ به من سر بزند

جز اینکه بغل کنم بمیرم چه کنم؟!  

 

(11)

خوبی بدِ خوبی‌ست بیا بد بکنیم

با هر چه بد است رفت و آمد بکنیم

می‌خواهم از این که هست بدتر باشیم

ای دوست! بگو، بگو چه باید بکنیم؟  

 

(12)

ماهیّ و دفی، شبیّ و تاری دارم

مانند همه دار و نداری دارم

ای دوست! به غیر از انتظاری که تویی

از زندگی ام چه انتظاری دارم؟!  

 

(13)

کو شکوه‌ای از زخم و غم انگیزی‌ها؟

کی جای گلایه ی نمک ریزی‌ها؟

وقتی تو دلیلِ روشنِ شعرِ منی

ای شمس زمانه! ماهِ تبریزی‌ها.  

 

(15)

دل، روی سلام خطّ بدرود کشید

رنجی که قرار عاشقان بود کشید

شب، دفترِ بی جلدِ سیاهم شده بود

سیگار مدادی شد و هی دود کشید.  

 

(16)

آنجا که سکوت است و هیاهوست کجاست؟

بی حنجره‌ای که ناله از اوست کجاست؟

عمری‌ست که دنبال دلم می‌گردم

ای خانه خراب! « خانه‌ی دوست » کجاست؟  

 

(17)

دلباخته‌ام تا تو شکستم بدهی

تا دل به دلِ نخورده مستم بدهی

دستت پس از این بهانه‌ی زندگی است

ای کاش شبی بهانه دستم بدهی.  

 

(18)

من مال تو می شوم تو هم مال منی

باید پایان آن دل از من بکنی

این فیلم عاشقانه اسمش قفل‌ست

من منتظرم تا تو کلیدش بزنی.  

 

(19)

امروز دلم عجب زُلی داده به آب

با خطِّ لبت طرحِ پلی داده به آب

از چشمه‌ی چشمان تو بر می گردد

انگار دلم دسته گُلی داده به آب.   

 

(20)

در کُنج دلِ تنگ تو جا خواهم کرد

با خوب و بدِ زمانه تا خواهم کرد

در روسری‌ات مشکلی افتاده ولی

یک شب گره از کار تو وا خواهم کرد.  

 

(21)

یکروزِ خدا عاشق یک خانم شد

انگشت نمای همه‌ی مردم شد 

از بس که فقط در نخِ چشمان تو بود

بیچاره دلم کلافِ سر در گم شد.  

 

(22)

روزی نکند آینه‌ی دق بشوی

هی غم بخوری داغِ شقایق بشوی

هر چند بعید نیست از آدم ها

روزی نکند خر شوی عاشق بشوی.    

 

(23)

نامه بنویس و تو به جایم بفرست

از عشق شکایت به خدایم بفرست

تو دست خطت بد است با خطّ لبت

یک شب دو سه خط شعر برایم بفرست.  

 

(24)

وقتش شده تا دست به کاری بزنم

موی تو بگیرم، گیتاری بزنم

از باغ تنت کاش که سیبی ببرم

یا حدّاقل لب به اناری بزنم.   

 

(25)

تو پیرهن شبی برای بدنم

و ماهِ چشات دکمه‌ی پیرهنم

کبریتِ تنم را به تنِ خویش بکش

بگذار به سیگار لبت پُک بزنم.  

 

(26)

باز آمده‌ای تا که ملامت بکشی؟!

یا ناز کنی دوباره منّت بکشی؟!

این کاغذ و این مداد رنگی‌هایم

من منتظرم که یک خجالت بکشی.  

 

(27)

در جشنِ نگات ماه را دف کردم

فانوس و شب و ستاره را صف کردم

سُر خوردم از ایوان نگاهت، مُردم

افتادم در حوض تنت کف کردم.  

 

(28)

من مطمئنم به دل شوکی باید زد

از خویش به خود حرف رُکی باید زد

یکروز تمام می شود بالاخره

با دوست به زندگی پُکی باید زد.  

 

(29)

بر روز دلم سایه ی شب افتاده ست 

چندی‌ست دلم به تاب و تب افتاده‌ست

از خانه‌ی دل شبانه باید بروم

این خانه اجاره‌اش عقب افتاده‌ست.  

 

(30)

« با احترام به استاد پیمان سادات نژاد و شمس­الدین مرادی »

پا رفتن را نشسته تمرین می کرد

مانند دو بالِ بسته تمرین می کرد

سرمشق، سیاه مشقِ گیسوی تو بود

امّا دل من شکسته تمرین می کرد.  

 

(31)

من شعرترین دروغ را دزدیدم

از روز، شبِ شلوغ را دزدیدم

از پلّه‌ی آفتاب بالا رفتم

آهسته شبی فروغ را دزدیدم.  

 

(32)

صد قصّه‌ی داغ از سیاوش دارد

خاکستر کهنه‌ای که آتش دارد

از سفره‌ی بازِ زخمِ لب بسته‌ی کیست؟

این نان و نمک که طعمِ ترکَش دارد.  

 

(33)

من آمده بودم تا غم را بکشم

آهسته شبی یک همدم را بکشم

شکلِ من و غم یکی‌ست حالا چه کنم؟

غم را بکشم؟ یا که خودم را بکشم؟  

 

(34)

کاری بکنم که ماه را دف بکنی

فانوس و شب و ستاره را صف بکنی

صابون به دلت بزن به این زودی‌ها

می‌خواهم کاری بکنم کف بکنی.  

 

 

(35)

بگذار که زشت بی‌کلاسم باشی

یا این که رفیق آس و پاسم باشی

از عشق بگو لهجه مهم نیست عزیز!

تنها مهم این است « هَناسم » باشی.

   * هناس: یک واژه کُردی به معنای نَفَس    

 

(39)

یکروز مرا به خاک بسپار و برو

با خود دلِ سنگت را بردار و برو

آن شاخه گل مریم من را نبری

بر روی مزار آن را بگذار و برو.  

 

(41) 

نه روزِ پر از تاب و تبت می‌خواهم

نه گرمی آغوش شبت می‌خواهم

کی گفته که خواهشِ بزرگی دارم؟!

یک بوسه‌ی کوچک از لبت می‌خواهم.  

 

(42)

از خمره‌ی ناکسان چه مستی شده‌ای!

در نامردی چه چیره‌دستی شده‌ای!

با آن همه خوبیش رهایش کردی

ای دل! تو چقدر آدمِ پستی شده‌ای.  

 

(45)

از این وطنِ عروسکی باید رفت

با کهنه قطارِ کودکی باید رفت

آهسته شبی نطفه به بستر آمد

یکروز یواش و دزدکی باید رفت.   

 

 

یکشنبه 18 مرداد 1388
عذر خواهی
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 14:22
موضوع: سایر

همگی سلام !   

چند ماهی به خاطر کارگردانی فیلمی به نام «مرثیه ی باد»، کوه و بیابون بودم و فرصتی نشد به وبلاگم سر بزنم، عذرخواهی بنده در تأخیر جواب کامنت ها رو بپذیرید.

دوشنبه 14 اردیبهشت 1388
ترانه
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 02:22
موضوع: سایر

   

برا اونیکه شبیه ماه نیس، خودِ ماهه!   

 

 

برو عشق منُ بیار 

 

یه جا همین حوالی هاس 

 

ببین دلِ کی خالیه 

 

تو همین خونه خالی هاس 

 

  

کاری کن اعتراف کنن 

 

شلاق بزن، بکش به دار 

 

آتیش بزن آسمونُ 

 

چشمِ زمینُ در بیار 

  

 

اتاق ماهُ خوب بگرد 

 

مشت خورشیدُ وا بکن 

 

جیب ستاره ها رو هم 

 

یکی یکی نگا بکن 

 

  

بگو بیاد که رو کاغذ  

 

یه کم خجالت بکشیم 

 

خوبی ها رو پاک نکنیم 

 

دور بدا خط بکشیم 

 

  

نه اون فهمید چی کشیدم 

 

نه اینکه مردم می دونن 

 

داغ خاکسترُ فقط 

 

آتیش و هیزم می دونن.  

 

 

یکشنبه 13 اردیبهشت 1388
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 00:22
موضوع: سایر

 

کاسه ی صبر را برداریدُ  

 

کمی به زخمهاتان  

 

نمک اضافه کنید 

 

چیزی را به هم نزنید 

 

کبریت جنون را  

 

روی اجاق هوس بگیریدُ  

 

یک عمر صبر کنید  

.

 

حالا می توانید 

 

طعم زندگی را بچشید.  

 

 

پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388
یک دوبیتی
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 04:54
موضوع: دوبیتی

 

اتاق ماتمم که در ندارد 

 

بجز غم دایه ای دیگر ندارد 

 

خدا با این غم عظما چه کرده؟! 

 

که از روز ازل مادر ندارد. 

 

 

چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388
یک غزل
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 21:42
موضوع: غزل

 

 عمری دویده و به بهاران نمی رسد 

 

تقویم کهنه ای که به پایان نمی رسد  

 

ما را به دشت و عالمی دیوانگی چکار! 

 

مایی که کوچه مان به خیابان نمی رسد 

 

وقتی شهید معرکه ابر است و بادها 

 

«حتّی سلام دشت به باران نمی رسد» 

 

از آسمان هشتم ات افتاده در غزل 

 

حسّی که هفت پشت به انسان نمی رسد 

 

آری تو بیت آخری از شعر آخری 

 

شعری که هیچگاه به پایان نمی رسد. 

 

 

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388
کوچ
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 19:28
موضوع: سایر

 

دوستان خوبم سلام، 

 

مشکلات فنی بوجود آمده در وبلاگ قبلی ام (kd55.blogfa.com)  

 

به کوچی ناخواسته مجبورم کرد. 

 

به کلبه ی جدید من با سقفی از عشق و ستونی از ارادت  

 

خوش آمدید.  

 

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388
رباعی 4
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 19:22
موضوع: رباعی

 

نه خاطری از کس، نه خیالی دارم  

 

نه همنفسی در این حوالی دارم 

 

تنها منم و چهار دیواری دل 

 

ای دوست بیا که خانه خالی دارم.  

  

  

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388
رباعی 3
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 19:17
موضوع: رباعی

 

باز آمده ای تا که ملامت بکشی؟! 

 

یا ناز کنی، دوباره منّت بکشی! 

 

این کاغذ و این مداد رنگی هایم 

 

من منتظرم که یک خجالت بکشی.  

 

 

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388
رباعی 2
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 19:12
موضوع: رباعی

 

امروز دلم عجب زلی داده به آب  

 

با خطّ لبت، طرح پلی داده به آب 

 

از چشمه ی چشمان تو بر می گردد 

 

انگار دلم دسته گلی داده به آب.  

 

  

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388
رباعی ۱
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 00:11
موضوع: رباعی

 

دل بردی و داغ دیگر آوردی عشق! 

 

هربار غم تازه تر آوردی عشق!  

 

دستی نکشیدی به سرم مادروار 

 

یک عمر فقط پدر درآوردی عشق!   

 

   

دوشنبه 7 اردیبهشت 1388
نوشته شده توسط کیوان داودیان در ساعت 23:38
موضوع: سایر

 

سالهاست 

 

دندان زندگی ام درد می کند 

 

بی آنکه صدایم درآمده باشد 

 

اما دارد 

 

صدای قلبم در می آید.