ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 4 دی 1390

یک رباعی تازه


ای کاش همان بچّه ی تنبل بودیم

تا شب همه زل به در، معطّل بودیم


بابا با نان خانه می آمد هر روز

ای کاش همه ش کلاس اوّل بودیم.


پنجشنبه 24 آذر 1390

غزلی دیگر


               آرام سر گذاشت بر آغوش خوابمان

               پایین که آمد از پله ها آفتابمان


               تنها «خیال تختی» داریم و سرتر است

               از تاج و تخت های جهان ، تخت خوابمان


               افتاده ایم از همه ی آب و تاب ها

               افتاده است آب هم از آسیابمان


               از برگ و بار و از تب و تاب قدیم ما

               آنچه که مانده است درخت است و تابمان.



جمعه 4 آذر 1390

غزل

جز دودمانِ رفته به بادت چه دیده است؟

چشمِ خمار دوست که ابرو کشیده است

 

سر می­ دهم به حلقه­ ی بازوت کز ازل

سر را خدا برای همین آفریده است

 

دیشب مگر چه در قفس سینه ­ات گذشت؟

که رنگ و روی خوابِ قناری پریده است

 

از گرگهای برّه نمای چه گلّه ای­ ست؟

چشمی که در مراتع چشمت چریده است

 

هرگز به هیچ آهِ گرانی نمی­ دهم

زخمی که دل به قیمت جانش خریده است.

 

یک رباعی


نذر آقا ، صاحب عصر (عج)


کس هیچ ندیده­ ست به جز بد از ما

کردیم به خود آنچه برآمد از ما

ای کاش که جمعه لااقل بد نکنیم

جمعه یکی انتظار دارد از ما. 

دوشنبه 2 آبان 1390

سلامی دوباره

با سلام به دوستان خوبم


علاوه بر این کلبه حقیرانه، همواره در آدرس های زیر،  تجدید دیدار با دوستان خوبم را به انتظار می نشینم.

 

www.30nama88.com

www.law55.blogsky.com


ارادتمند همه ی خوبان

شنبه 7 خرداد 1390

یک رباعی جدید


نه لوح سپاس دید، نه جام گرفت

نه آنچه که می خواست سرانجام گرفت

شاعر همه قسطهاش عقب افتاده

از بس که هی از چشم همه وام گرفت.



چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390

یک رباعی جدید


باید چه کند زن نجیب آن مرد

وقتی که همین است نصیب آن مرد


آن آفت بی علاج ، بی پولی نیست

شاید سرطان دارد جیب آن مرد.


جمعه 27 اسفند 1389

پوزش

با سلام به دوستان خوب خودم

نه بواسطه فاصله ام با شعر که همچنان سر به سر لحظاتم می گذارد بلکه به دلیل مشغله های کاری بالاخص دغدغه های سایت www.30nama88.com همچنین درس و دانشگاه از یک سو ، مشغله فیلمسازی و مسائل حقوقی و جزایی از سویی دیگر، تسبیب را به معنای اخص رقم زده اند تا فرصتی باقی نماند به وبلاگم سری بزنم و از این رهگذر دعوت صمیمانه دوستانم را بی پاسخ نگذارم. در این خصوص همچنان شرمنده دوستان هستم. به هر حال اگر دعوتی بی پاسخ می ماند فقط به دلیل مشغله کاری است و لاغیر.

به امید فردایی بهتر.

پنجشنبه 25 آذر 1389

رباعی - فیلمنامه


یک فیلمنامه ی بلند از انسان

زن، لذّت، اشتباه، بچّه، غم، نان


یکروز تمام می شود بالاخره

با صحنه ی «روز ـ خارجی ـ قبرستان».

جمعه 19 آذر 1389

یک رباعی عاشورایی دیگر

السّلام علیک یا سیّد الشّهداء (ع)


مهمانیِ جانانه تدارک دیده ست

بی سفره و بی خانه تدارک دیده ست


زینب با آن غمی که خوردن دارد

یک شام غریبانه تدارک دیده ست.


دوشنبه 15 آذر 1389

یک رباعی عاشورایی


غم نیست که ما هم غممان نان شده است

این غم برکت کرده دو چندان شده است


صد کاسه غم و هزارها کاسه ی اشک

شامِ همه در شام غریبان شده است.

یکشنبه 23 آبان 1389

یک غزل

 

ما تاجران بال و پریم و نمی پریم

یا می پریم و راه به جایی نمی بریم


مادربزرگِ دغدغه ها تا نرفته است

از بقچه های زخم دلیلی بیاوریم


شب را و ماه را و هرآنچه ستاره است

حتّی به نرخِ روز سیاهی نمی خریم


یا مهربان شویم و به فکر دریچه ها

یا از فروغِ ماه چراغی بیاوریم


بگذار بگذریم از آنچه گذشته است

ای عمرِ من دوباره بیا تا ... نه بگذریم.


جمعه 14 آبان 1389

یک رباعی دیگر

 

بگذار که زشت بی‌کلاسم باشی

یا این که رفیق آس و پاسم باشی

از عشق بگو لهجه مهم نیست عزیز!

تنها مهم این است « هَناسم » باشی.

    

* هناس: یک واژه کُردی به معنای نَفَس    

جمعه 14 آبان 1389

یک رباعی تازه

 

من مثل شما نه ذرّه ای غم دارم 

نه چیزی در زندگی ام کم دارم 

 

آنقدر ندار نیستم شکرِ خدا 

یک عالمه آه در بساطم دارم.

دوشنبه 16 فروردین 1389

یک رباعی تازه

 

انگار خدا نیز خرید آمده است 

که موسم دید و بازدید آمده است 

 

ماییم و همین سفره ی بازِ دلمان 

ما را چه به سین! به ما چه عید آمده است. 

یکشنبه 11 بهمن 1388

یک رباعی جدید

 

مشق شبمان را خودِ ما بنویسیم 

بی حیله و خوش خطّ همه را بنویسیم  

 

با هرچه مداد روسیاهی داریم 

«یک مرتبه از روی خدا بنویسیم». 

  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«صد مرتبه از روی خدا بنویسد - جلیل صفربیگی»

 

مجموعه رباعی های من «وقتی تو نبودی»

 

با سلام به دوستان خوب خودم.

با یک عذر خواهی تکراری خدمت رسیدم؛ چند ماهی  گرفتار ساخت تله فیلم بودم، مدت مدیدی هم درگیر چندین پرونده ی قضایی و چند وقتی مشغول به همکاری با وبلاگ جمعی از قضات عالی رتبه دادسرای عمومی و انقلاب تهران به نام «قاضی دادگستر» www.judge.blogsky.com که مدتهاست توفیق حضور  و تلمّذ در محضر آن بزرگوران حاصل شده تا به سؤالات حقوقی و جزایی هموطنانی که به جمیع ادله از جمله عدم بضاعت مالی از سپردن پروندهایشان به وکلاء محرومند پاسخ بدهیم. به هر حال از تأخیر پاسخ به کامنتهای با محبّت دوستانم که اغلب شخصی بودند پوزش طلبیده. اگر چه دیر امّا اینبار با دست پر خدمت رسیده ام.  مجموعه ای از برگزیده رباعی هایم را با نام « وقتی تو نبودی » در دست چاپ دارم. رباعی های زیر از این مجموعه هستند.  

 

(۱)

عمری‌ست چکار با منِ خُل دارد؟

آن چشم که در چنته فقط زُل دارد

تا آخرِ عمرم مستم کرده مگر

چشمان تو چند درصد الکل دارد؟!  

 

(۲)

رفتم، آری ولی نگو نامَردم

رفتم، کمی از دلم دلیل آوردم

من چیزی گم نکرده ام دور شما

عاشق شده‌ام که دورتان می‌گردم.  

 

(۳)

از بس که دلم پاک و کمی هم ساده‌ست

چندی‌ست که عشق کار دستم داده‌ست

به قرص و دعا چه احتیاجی دارم

وقتی دردت به جان من افتاده‌ست.  

 

(۴)

نه خاطری از کس نه خیالی دارم

نه همنفسی در این حوالی دارم

تنها منم و چهار دیواری دل

ای دوست! بیا که خانه خالی دارم.  

 

(۵)

من هر چه بلا بود سَرش آوردم

تا این که به دینِ دیگرش آوردم

امّا چندی‌ست کاسه گردِ تو شده‌ست

آن چشم که از کاسه دَرش آوردم.  

 

(۶)

دل بُردی و داغِ دیگر آوردی ، عشق!

هربار غمِ تازه‌تر آوردی ، عشق!

دستی نکشیدی به سرم مادروار

یک عمر فقط پدر درآوردی ، عشق!  

 

(۷)

پیرم، امّا هر کس ذاتی دارد

می‌دانم ذاتم تبعاتی دارد

چندی‌ست که عاشق شده‌ام زور که نیست

اصلاً به شما چه ارتباطی دارد؟!  

 

(۸)

من آمده‌ام که مشکلم را ببرم

از خون و هراس حاصلم را ببرم

نه این لجنی که روی دستت مانده‌ست

من آمده‌ام تا که دلم را ببرم.  

 

(۹)

مانند همیشه سر به زیرم چه کنم؟

آری گله دارم دلگیرم چه کنم؟

مثل تو اگر مرگ به من سر بزند

جز اینکه بغل کنم بمیرم چه کنم؟!  

 

(۱۰)

خوبی بدِ خوبی‌ست بیا بد بکنیم

با هر چه بد است رفت و آمد بکنیم

می‌خواهم از این که هست بدتر باشیم

ای دوست! بگو، بگو چه باید بکنیم؟  

 

(۱۱)

ماهیّ و دفی، شبیّ و تاری دارم

مانند همه دار و نداری دارم

ای دوست! به غیر از انتظاری که تویی

از زندگی ام چه انتظاری دارم؟!  

 

(۱۲)

کو شکوه‌ای از زخم و غم انگیزی‌ها؟

کی جای گلایه ی نمک ریزی‌ها؟

وقتی تو دلیلِ روشنِ شعرِ منی

ای شمس زمانه! ماهِ تبریزی‌ها.  

 

(۱۳)

دل، روی سلام خطّ بدرود کشید

رنجی که قرار عاشقان بود کشید

شب، دفترِ بی جلدِ سیاهم شده بود

سیگار مدادی شد و هی دود کشید.  

 

(۱۴)

آنجا که سکوت است و هیاهوست کجاست؟

بی حنجره‌ای که ناله از اوست کجاست؟

عمری‌ست که دنبال دلم می‌گردم

ای خانه خراب! « خانه‌ی دوست » کجاست؟  

 

(۱۵)

دلباخته‌ام تا تو شکستم بدهی

تا دل به دلِ نخورده مستم بدهی

دستت پس از این بهانه‌ی زندگی است

ای کاش شبی بهانه دستم بدهی.  

 

(۱۶)

من مال تو می شوم تو هم مال منی

باید پایان آن دل از من بکنی

این فیلم عاشقانه اسمش قفل‌ست

من منتظرم تا تو کلیدش بزنی.  

 

(۱۷)

امروز دلم عجب زُلی داده به آب

با خطِّ لبت طرحِ پلی داده به آب

از چشمه‌ی چشمان تو بر می گردد

انگار دلم دسته گُلی داده به آب.   

 

(۱۸)

در کُنج دلِ تنگ تو جا خواهم کرد

با خوب و بدِ زمانه تا خواهم کرد

در روسری‌ات مشکلی افتاده ولی

یک شب گره از کار تو وا خواهم کرد.  

 

(۱۹)

یکروزِ خدا عاشق یک خانم شد

انگشت نمای همه‌ی مردم شد 

از بس که فقط در نخِ چشمان تو بود

بیچاره دلم کلافِ سر در گم شد.  

 

(۲۰)

روزی نکند آینه‌ی دق بشوی

هی غم بخوری داغِ شقایق بشوی

هر چند بعید نیست از آدم ها

روزی نکند خر شوی عاشق بشوی.    

 

(۲۱)

نامه بنویس و تو به جایم بفرست

از عشق شکایت به خدایم بفرست

تو دست خطت بد است با خطّ لبت

یک شب دو سه خط شعر برایم بفرست.  

 

(۲۲)

وقتش شده تا دست به کاری بزنم

موی تو بگیرم، گیتاری بزنم

از باغ تنت کاش که سیبی ببرم

یا حدّاقل لب به اناری بزنم.   

 

(۲۳)

تو پیرهن شبی برای بدنم

و ماهِ چشات دکمه‌ی پیرهنم

کبریتِ تنم را به تنِ خویش بکش

بگذار به سیگار لبت پُک بزنم.  

 

(۲۴)

باز آمده‌ای تا که ملامت بکشی؟!

یا ناز کنی دوباره منّت بکشی؟!

این کاغذ و این مداد رنگی‌هایم

من منتظرم که یک خجالت بکشی.  

 

(۲۵)

در جشنِ نگات ماه را دف کردم

فانوس و شب و ستاره را صف کردم

سُر خوردم از ایوان نگاهت، مُردم

افتادم در حوض تنت کف کردم.  

 

(۲۶)

من مطمئنم به دل شوکی باید زد

از خویش به خود حرف رُکی باید زد

یکروز تمام می شود بالاخره

با دوست به زندگی پُکی باید زد.  

 

(۲۷)

بر روز دلم سایه ی شب افتاده ست 

چندی‌ست دلم به تاب و تب افتاده‌ست

از خانه‌ی دل شبانه باید بروم

این خانه اجاره‌اش عقب افتاده‌ست.  

 

(۲۸)

« با احترام به استاد امیرخانی »

پا رفتن را نشسته تمرین می کرد

مانند دو بالِ بسته تمرین می کرد

سرمشق، سیاه مشقِ گیسوی تو بود

امّا دل من شکسته تمرین می کرد.  

 

(۲۹)

من شعرترین دروغ را دزدیدم

از روز، شبِ شلوغ را دزدیدم

از پلّه‌ی آفتاب بالا رفتم

آهسته شبی فروغ را دزدیدم.  

 

(۳۰)

صد قصّه‌ی داغ از سیاوش دارد

خاکستر کهنه‌ای که آتش دارد

از سفره‌ی بازِ زخمِ لب بسته‌ی کیست؟

این نان و نمک که طعمِ ترکَش دارد.  

 

(۳۱)

من آمده بودم تا غم را بکشم

آهسته شبی یک همدم را بکشم

شکلِ من و غم یکی‌ست حالا چه کنم؟

غم را بکشم؟ یا که خودم را بکشم؟  

 

(۳۲)

کاری بکنم که ماه را دف بکنی

فانوس و شب و ستاره را صف بکنی

صابون به دلت بزن به این زودی‌ها

می‌خواهم کاری بکنم کف بکنی.  

 

(۳۳)

یکروز مرا به خاک بسپار و برو

با خود دلِ سنگت را بردار و برو

آن شاخه گل مریم من را نبری

بر روی مزار آن را بگذار و برو.  

 

(۳۴) 

نه روزِ پر از تاب و تبت می‌خواهم

نه گرمی آغوش شبت می‌خواهم

کی گفته که خواهشِ بزرگی دارم؟!

یک بوسه‌ی کوچک از لبت می‌خواهم.  

 

(۳۵)

از خمره‌ی ناکسان چه مستی شده‌ای!

در نامردی چه چیره‌دستی شده‌ای!

با آن همه خوبیش رهایش کردی

ای دل! تو چقدر آدمِ پستی شده‌ای.  

 

(۳۶)

از این وطنِ عروسکی باید رفت

با کهنه قطارِ کودکی باید رفت

آهسته شبی نطفه به بستر آمد

یکروز یواش و دزدکی باید رفت.   

 

 

یکشنبه 18 مرداد 1388

عذر خواهی

 سلام به دوستان !   

چند ماهی به خاطر کارگردانی فیلمی به نام «مرثیه ی باد»، کوه و بیابون بودم و فرصتی نشد به وبلاگم سر بزنم، عذرخواهی بنده در تأخیر جواب کامنت ها رو بپذیرید.

دوشنبه 14 اردیبهشت 1388

ترانه

   

برا اونیکه شبیه ماه نیس، خودِ ماهه!   

 

 

برو عشق منُ بیار 

 

یه جا همین حوالی هاس 

 

ببین دلِ کی خالیه 

 

تو همین خونه خالی هاس 

 

  

کاری کن اعتراف کنن 

 

شلاق بزن، بکش به دار 

 

آتیش بزن آسمونُ 

 

چشمِ زمینُ در بیار 

  

 

اتاق ماهُ خوب بگرد 

 

مشت خورشیدُ وا بکن 

 

جیب ستاره ها رو هم 

 

یکی یکی نگا بکن 

 

  

بگو بیاد که رو کاغذ  

 

یه کم خجالت بکشیم 

 

خوبی ها رو پاک نکنیم 

 

دور بدا خط بکشیم 

 

  

نه اون فهمید چی کشیدم 

 

نه اینکه مردم می دونن 

 

داغ خاکسترُ فقط 

 

آتیش و هیزم می دونن.  

 

 

یکشنبه 13 اردیبهشت 1388

 

کاسه ی صبر را برداریدُ  

 

کمی به زخمهاتان  

 

نمک اضافه کنید 

 

چیزی را به هم نزنید 

 

کبریت جنون را  

 

روی اجاق لذّت بگیریدُ  

 

یک عمر صبر کنید  

.

 

حالا می توانید 

 

طعم زندگی را بچشید.  

 

 

پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388

یک دوبیتی

 

اتاق ماتمم که در ندارد 

 

بجز غم دایه ای دیگر ندارد 

 

خدا با این غم عظما چه کرده؟! 

 

که از روز ازل مادر ندارد. 

 

 

چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388

یک غزل

 

 عمری دویده و به بهاران نمی رسد 

 

تقویم کهنه ای که به پایان نمی رسد  

 

ما را به دشت و عالمی دیوانگی چکار! 

 

مایی که کوچه مان به خیابان نمی رسد 

 

وقتی شهید معرکه ابر است و بادها 

 

«حتّی سلام دشت به باران نمی رسد» 

 

از آسمان هشتم ات افتاده در بغل

 

حسّی که هفت پشت به انسان نمی رسد 

 

آری تو بیت آخری از شعر آخری 

 

شعری که هیچگاه به پایان نمی رسد. 

 

 

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

کوچ

 

دوستان خوبم سلام، 

 

مشکلات فنی بوجود آمده در وبلاگ قبلی ام

(www.kd55.blogfa.com)  

 

به کوچی ناخواسته مجبورم کرد. 

 

به کلبه ی جدید من با سقفی از عشق و ستونی از ارادت  

 

خوش آمدید.  

 

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

رباعی ۴

 

نه خاطری از کس، نه خیالی دارم  

 

نه همنفسی در این حوالی دارم 

 

تنها منم و چهار دیواری دل 

 

ای دوست بیا که خانه خالی دارم.  

 

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

رباعی ۳

 

باز آمده ای تا که ملامت بکشی؟! 

 

یا ناز کنی، دوباره منّت بکشی! 

 

این کاغذ و این مداد رنگی هایم 

 

من منتظرم که یک خجالت بکشی.  

 

 

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

رباعی ۲

 

امروز دلم عجب زلی داده به آب  

 

با خطّ لبت، طرح پلی داده به آب 

 

از چشمه ی چشمان تو بر می گردد 

 

انگار دلم دسته گلی داده به آب.  

 

  

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

رباعی ۱

 

دل بردی و داغ دیگر آوردی عشق! 

 

هربار غم تازه تر آوردی عشق!  

 

دستی نکشیدی به سرم مادروار 

 

یک عمر فقط پدر درآوردی عشق!   

 

   

دوشنبه 7 اردیبهشت 1388

 

سالهاست 

 

دندان زندگی ام درد می کند 

 

بی آنکه صدایم درآمده باشد 

 

اما دارد 

 

صدای قلبم در می آید.